تبليغاتX
::: شهر قصه :::
سكوت
 

سلام شايد مطلب اين دفعه من با خيلي وقتاي ديگه فرق داره فكركنم خيلي كم پيش اومده باشه توي يه ارتفاع بلند باشيد يه طرفش رو به جنگل و طرف ديگرش رو به دريا يه گوشي تو دستتون و با اون يه مطلب بفرستيد رو وب كه ما اين كارو الان كرديم تا باهاتون در مورد يه چي صحبت كنيم و اونم "سكوت" هستش... بهترين افكار آدما ميتونه تو سكوت نقش ببنده(نا گفته نمونه اين نظر شخصي منه) دوست دارم بدونم شما چه نظري داريد؟ "ممنون از راوي جان كه هميشه نسبت به ما لطف داشته ولي خوب من به صورت سطحي پست ميدم و همه زحمتهاي وب با راوي جانه" خوش باشيد ...

 

::خط سیاه::

 


+ نوشته شده توسط راوی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت |

به نام خالق یکتا

دوستان عزیزم سلام. از همتون بابت نظراتون ممنونم. اول از همه باید بگم که پست قبلی رو "خط سیاه" نوشته، نه من. و به اشتباه پایین پست نوشته شده"راوی". این رو گفتم که اون دسته از عزیزانی که از من تشکر کردند،بدونن که نوشته ی من نبود و زحمتش به گردن نویسنده ی دیگه ی وبلاگ بوده.

مطلب دومی که می خوام بگم مربوط میشه به نظر دوست خوبم شادی خاچیکیان. اول از همه از اینکه ما رو همراهی می کنی ازت  تشکر می کنم عزیزم. چون آدرس وبلاگ نذاشتید، من براتون آفلاین کذاشتم اما فکر کنم به دستتون نرسید. به همین خاطر من اینجا براتون می نویسم. امیدوارم بخونید.

نوشته ی زیبا بود. اما خیلی بحث برانگیز هست. من نظر خودم رو راجع بهش می گم البته با اجازتون.

به نظر من عامل مشکلات انسان ها مرز قرار ندادن برای خودشون و یه سری مسایل هست. انسانها به اشتباه فکر می کنه که مالک همه چی هستند و حق تعیین تکلیف کردن برای هر چیزی رو دارن و انسان امروزی با تکیه بر دانشی که داره(گرچه این دانش با توجه به دانش الهی و حقایقی که در دنیا وجود داره و هنوز هم انسان ازش خبر نداره چیزی نیست) بسیار مغرور سعی می کنه رو به جلو حرکت کنه. اما غرور انسان باعث مشه خیلی وقت ها بیشتر از چند قدم جلوتر از خودش رو نبینه!

 دانش بد نیست، همین دانش هست که باعث میشه بتونیم بیماری ها رو درمان کنیم و همین دانش هم هست که باعث میشه سلاح های کشنده به وجود بیان. میشه از کارد جراحی برای نجات جون کسی و یا کشتن شخصی استفاده کرد. پس نوع به کار گیری دانش به خودمون بر می گرده و روش ما در انجام کارهاست که مهمه.

روح انسان کمال طلب و همیشه خواهان بهترین هاست. خواستن، و حرکت رو به جلو داروی روح سرکش و کمال گرای ماست. به شرطی که به این روح سرکش مسیر حرکت رو نشون بدیم. همون طور که استفاده ی بیش از حد از داروها ما رو مریض تر و مسموم می کنه، زیاده خواهی در مواردی و تعیین نکردن مسیر حرکت باعث بیملری روح ما و نارضایتی میشه. و انسان ناراضی هیچ وقت احساس خوشبختی نمی کنه. پس هیچ وقت هم شاد نیست.

موفقیت به نظر من یعنی انتخاب روش درست زندگی و حرکت کردن در اون مسیر. البته برای انتخاب روش درست قبل از هر چیزی نیازمند این هستیم که خودمون رو بشناسیم، که اینم کار آسونی نیست. به همین خاطر فکر می کنم، باید تو این مرحله غرور رو کناربذریم و از خدای مهربون که آفریننده ی ماست کمک بگیریم تا بتونیم درست عمل کنیم. چون هیچ کس مثل خالق ما نمی تونه ما رو بشناسه. حتی خودمون!

 


+ نوشته شده توسط راوی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت |
عبور زمان

www.StoryTown.Blogfa.com

كسي كه كاري نمي كند اشتباه هم نمي كند

جوهر اين گفته در واقع اين است كه،

حتي اگر بسيار كوشش كني،

باز از بروز لغزش ها چاره اي نيست.

و اگر خطرهاي بسيار كني،

باز هم امكان خطا اين جا و آن جا هست.

اما از يادم مبر

اگر پيگير باشي،

در نهايت به مقصود دست خواهي يافت

و اگر گاهي در راه فرو افتي،

از فرو افتادنت بسي بيشتر از ايستادنت مي آموزي .

پس بكوش و بساز و درياب آن چه كه مي تواني باشي !

                                                           { مايكل ريله }


+ نوشته شده توسط راوی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت |
سنگ تراش
 

سلام به همه ی دوستان. امیدوارم به خاطر وقفه ی تقریبا طولانی ما مخصوصا در جواب نظراتتون و همین طور اومدن به وبلاگهاتون ما رو ببخشید. به امید خدا از این به بعد سریع تر وبلاگ رو به روز می کنم و بیشتر پیشتون میایم.

 

Story Town

------------------------------------------------------


روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان.
مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي‌تر مي‌شدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت‌رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي‌كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.
اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي‌شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگ‌تراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.

 


+ نوشته شده توسط راوی در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت |
مسیح یا یهودا ؟


لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه‌تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم.

 


+ نوشته شده توسط راوی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت |